در چشم بامدادان به بهشت بر گشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
ارنه روزی
کارجهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی.
عرشیا جان شیرینم عاشقتم می میرم برات.
خاله جون نرگس از بهشهر
ومن مانده ام حیران که این همه احساسات خاله جان نرگس به عرشیا از کجا آمده؟
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها...
از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند
به سیل اشک
ره خواب میزدم
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
روی نگار
درنظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم.