می توان
در کوچه های خاکی مهتاب
بازتاب سکه ای را
کز میان کیسه ی چرکین کور عابری
افتاده در راه
قرص مه پنداشت
***
می توان
گودال بارانهای دوشین را
باصفای بچه ی معصوم
گفت :
اقیانوس
یا که چشم میشی مغموم
در واپس نگاه انگاشت
***
می توان
هر روز از گلدان ایوان
شاخه ای گل چید
***
می توان بر روی گور ناشناسی
گفت :
این همان مردیست
کورا
هم خدا
هم خلق آمرزید
***
می توان
پای شکیب افشرد
میتوان با هر نسیم صبحدم خندید
می توان حتی به سوگ مرگ هر گلبرگ
بی صدا افسرد
***
می توان خط غباری کز سم اسب
سوار رفته ای برخاست
سالها و سالها و سالها
چون سفر عودت خواند
می توان با یک کتاب عشقی کهنه
بر کنار جویباری چشم بر راه ماند
می توان
دستان خشک بی رسالت را
بر تن لخت و گناه آلود
صورت
چون نقاب آویخت
می توان
خوش بود
یا اشک ندامت ریخت
***
می توان
در پیله ی بیهودگی پوسید
می توان
دست کثیف هرزه گرد
خودفروشی را
افشرد
یا بوسید
***
می توان
با دود سیگاری
راه شیری ساخت
می توان
در قاب بازی
یا قماری دوستانه
قاب عکس
یادگاری باخت
***
می توان
فریاد کرد وگفت:
اینک
من
با غزلهای خیال آمیز
می توان
یک شعر حافظ را
از تک مرغکی محبوس
در ازای رایجی ناچیز
***
می توان هر روز
در بحر خفیف
فاعلاتن
شست
چهره ی مصنوعی
آن دختر محروم
***
می توان
اعجاز مژگان بلندی را
یافتن
در پرده ی خرازی هر کوی
***
می توان
در خلوت شبهای بیداری
یاد یار مهربانی کرد
یا برای صبح فکر آب و نانی کرد
***
می توان
عمری به زندانی
عروسک ساخت
یا زنبیل رنگی بافت
***
می توان هر چیز
اما
می توان
آیا
یک صمیمی یافت؟
که تو همراه منی
وجمعی گرد آمده اند به شادی وصال من و تو
وهمه حیران پرواز من و تو
تو در اوج پرواز میکنی و من در کنار تو
که تو دلیل پرواز منی و
من دلیل پرواز تو.
همسرت:s.shemshad@gmail.com
دوم خرداد ۱۳۸۷